من اومدم که بازم بنویسم انشاا... ندا هم افتخار میدن و بعضی وقتا
یه سری به ما فقیر فقرا هم میزنن
وقت رفتنت نبود...
من اومدم که بازم بنویسم انشاا... ندا هم افتخار میدن و بعضی وقتا
یه سری به ما فقیر فقرا هم میزنن
یـکـی بـاشـه
یـکـی بـاشـه کـه بـغـلـت کـنـه . . .
سـرتـو بـزاری روی سـیـنـش
آرومـت کـنـه . . .
حـُرم نـفـس هـاش تـنـت ُ داغ کـنـه . . .
عـطـر دسـتـاش مـوهـاتـو نـوازش کـنـه . . .
چـقـدر خـوبـه . . .
چـقـدر خـوبـه کـه آروم دم گـوشـت بـگـه
غـصـه نـخـوری هـا . . .
بـه فـردایـی کـه دوسـش نـداری فـکـر نـکـن
بـه امـروزی کـه مـ ـنـو داری فـکـر کـن . . .
بگذار چند وقتی هم با آرزوی وصالت خوش باشم...
من بــه تــو نگــاه میکردم ...
و تــو به ساعتت
تـــو قرار داشتی ومن بی قــراری...
یک عدد مدیر داشتیم:
قد:۲ مترو نیم ![]()
هیکل:۴ شانه (احتمالا عضو قوی ترین مردان جهان)البته مدیر ما زن بود
بچه ها به خاطر هیکلش اسمشو گذاشته بودن عظمت ![]()
سن:۱۱۳
سایز کفش:اینو دیگه نمیدونم ![]()
تحصیلات پدر و مادر:خواهشا اصرار نکنین نمیتونم بگم ![]()
بعله داشتم عرض میکردم اونوقتا ما تو کلاس عالمی داشتیم واسه
خودمون.زنگای تفریح ژیلا میزد به میز معلم،من میخوندم،فرشته
همیشه وسط در حال رقص بود(بعضی وقتا منو ندا هم فرشته رو
یاری میکردیم) بقیه ی بچه ها هم دست میزدن و دادو بیداد راه مینداختن
۳،۲ نفرم مسئولیت مراقبت از سالن رو داشتن تا در مواقع قرمز زود بهمون
خبر بدن که مثلا ناظم یا مدیر داره میاد...
کلاس ما طبقه ی دوم بود،اتاق مدیر و دبیران هم همینطور
یه روز داشتیم همینجوری واسه خودمون میزدیم و کنسرت راک به راه
انداخته بودیم و مدرسه رو گذاشته بودیم رو سرمون که ییهو یکی از
بچه ها دوید تو کلاسو گفت مدیر مدیر... ![]()
در عرض یک هزارم ثانیه و به سرعتی بالاتر از سرعت نور بچه ها دویدن سر
جاهاشون،منم که جام ردیف آخر بود دیدم تا برم جام مدیر سر رسیده ![]()
واسه همین منم دویدم پشت در با همان سرعت نور و (در باز شد گل
آمد خانوم مدیر خوش آمد) ![]()
عظمت درو محکم با مشت باز کرد و اومد تو و داد زد:
"بیشورلار خیجالت چهمیسیز؟..." (وسانسور)
+ترجمه به فارسی:بشورها خجالت نمیکشین؟...
من که دیدم اوضاع عقرب در قمره و اگه مدیر یه لحظه برگرده منو پشت در
میبینه یواش یواش با لرزش و ویبره
از پشت در اومدم بیرون و دویدم
تو سالن و هر لحظه منتظر بودم تا مدیر عربده بزنه:محمدیاااااااااان... ![]()
ولی به قدری ماهرانه این عملیات حساسو به پایان رسوندم که
مدیر نفهمید
(یعنی فک کنین من با مدیر فقط ۳،۲ قدم فاصله داشتم
یعنی هر لحظه ممکن بود برگده و منو ببینه)
خلاصه تو سالن بودم
که مدیر از کلاسمون اومد بیرون و تا منو دید با
عصبانیت
گفت:"محمدیان میه سن موبسیر دسن؟نیه اشیهدسن؟
کیلاسی گوتوروپلر باشلانا"
+ترجمه:محمدیان مگه تو مبسر نیستی؟پس چرا بیرونی؟کلاسو
گذاشتن رو سرشون" (ناسلامتی مثلا من مبسر بودم)
منم در حالی که هر لحظه ممکن بود از خنده منفجر شم قیافه ای
مظلومانه
به خودم گرفتم و گفتم:
"والا خانیم ۲ دیقه چیخدیم اشیه ایشیم واریده اینده گدرم ساکیت الرم"
+ترجمه:والا خانوم ۲ دقیقه اومدم بیرون کار داشتم الان میرم ساکتشون
میکنم ![]()
رفتم تو کلاس درم بستم و همگی زدیم زیر خنده....
![]()
+پ.ن:یادش بخیر اون وقتا دوم دبیرستان بودیم الان ۳ سال از اون روزا میگذره...
+پ.ن:متاسفانه ندا در اون لحظات تاریخی تو کلاس تشریف نداشتن و بیرون کلاس بودن
ﻫﯿﭻ ﮐﻮﭼﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻫﯿﭻ ﺯﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭻ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ…
بن ﺑﺴﺖ ﻫﺎ ﺍﻣﺎ …ﻓﻘﻂ ﺯﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﺪ ﺍﻧﮕﺎﺭ…
+ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﻦ
ﺳﻬﻢ ﺯﻧﻬﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻞ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ
ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ…
+ﺍﯾﻦ ﺟﺎ
ﻧﺎﻡ ﻫﯿﭻ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻧﯽ ﻣﺮﯾﻢ ﻧﯿﺴﺖ
ﺗﺨﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﺍﯾﺸﮕﺎﻩ ﻫﺎ ﺍﻣﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﺮﯾﻢ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ،ﻣﺴﯿﺢ ﺭﺍ ﺁﺑﺴﺘﻦ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
از یه هفته قبل همش تو کلاس راجع به تولد پریسا حرف میزدیم
و خودمونو برا مهمونی آماده میکردیم. بالاخره 2اسفند روز تولد
دوست گلم رسید قرار بود ساعت 3:30 خوشون باشیم من یکم
دیر رسیدم بیشتر بچه ها اومده بودن. پریسا آهنگ گذاشت و
رفتیم وسط میدون و کلی رقصیدیم من و پری هم مثل همیشه
ترکوندیم. بعد یه مدت کیک و آوردن و کادوهارو باز کردن.
ما هم یکم به خودمون رسیدیم و پریدیم وسط ولی این دفعه
جو خیلی عالی بود چراغا خاموش لیزر و فلش روشن.
درست مثل پارتیا شده بود فقط چد تا پسر کم داشتیم...
مثل دیوونه ها اون قدر داد زدیم و پریدیم هوا که خونه داشت منفجر
میشد من که به عقل خودم شک کردم ولی خداییش خیلی
خوش گذشت جاتوووووووووووووون خالی .من تا یکی دو ساعت
گیج میزدم انگار رفته بودم فضا نخورده مست بودم کم کم
بچه ها داشتن میرفتن حول و حوش ساعت 8 رسیدم
خونه ولو شدم رو تخت اون قدر خسته بودم که نفهمیدم
کی خوابم برده واسه همین نشد آپ کنم.
بازم میگم تولدت مبارک پریسا جونم
سلام بچه ها ولنتاین پساپیش مبارک
دیشب قرار بود بیامو آخرین سری عکسای ولنتاینو بذارم
ولی هم سرعت اینترنت خیلی پایین بود هم اون سایتی
که ازش عکسا رو آپلود میکنیم قاطی کرده
الانم دوباره قاطی کرده ولی تو اولین فرصت عکسا رو میذارم
بازم میگم:
ولنتاین مبارک
و با حرکت دستاش واسمون شعر میخوند و میخندید بدجوری رفته بود
تو حس خیلی از بچه ها حواسشون به اون بود ولی امان از دست این
ردیف آخری ها...
همشون مشغول یکاری بودن یکی با گوشیش ور میرفت یکی با دوستش
ولی چشم این دوست ناقولای من(پربسا)که عشق بسکتباله دنبال توپ
بسکتبال گوشه کلاس بود
نقشه کشیدیم برا مسابقه زنگ تفریح.
تو این حال و هوا در کلاسو زدن مدیر بود با معلم کار داشت برا چند لحظه
معلممون میدونست اگه بره کلاس منفجر میشه ولی بهمون گفت آروم
باشین زود برمیگردم درو باز گذاشت ولی ولوم رفت بالا برا حفظ آبرومون
درو بست و رفت.
پشت دیوار مشغول حرف زدن بودن ولی بگم براتون از این ور دیوار چه
غوغایی بود همه داد میزدن پری شیطونه قصه ما طاقت نیاورد رفت سراغ
توپه گذاشترو زانوش خواست مثل فوتبالیستها یه خودی نشون بده ولی
توپ بدجنس پرید رفت کنار پنجره و خودشو کوبید به شیشه و....
شیشه شکست واااااااااااااای
چه لحظه ای بود خدا مردیم از خنده![]()
![]()
ناظممون اومد کلاس بعد کلی داد و هوارو تهدید با اسلحه سرد
(کسر نمره انظباط )
باهامون راه اومد و لومون نداد با چسب شیشه هارو چسبوندیم و با چند تا
تابلو پوشوندیمش تا کسی متوجه نشه بالاخره شیشه رو عوض کردن و
ماجرا تموم شد. واقعا دوره دبیرستان خیلی شیرینه عند بی خیالی و
خوش گذرونیه نه بچه ها؟؟؟؟